آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق راپیمود
خبر ما را با خود خواهد بردبه شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو ار آن روزنه سر عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه یک در دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو.....

