ای آرام دل بی قرارم
در هجرانت چشم هایم باران عشق می بارند
می بارند و می بارند
تا این سوی ناچیزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خیال تصور نکنند
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد ومن که در
غم عشقت می سوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست
پاسبانی می کنم تا در ان جز اندیشه ی عشق آتشینت هیچ جای نگیرد
سینه تنگم مالامال اندوهی تلخ است
در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم
گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
و تنم را از عشق می سوزاند
سرا پا همچون دیوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم
تو می دانی این درهای فنا شدن کجاست؟
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم.....
دل من خدای مهربانی های توست.
