- الهي! شكرت كه توشه اي جز توكل ندارم.
- الهي! از دردم خرسندم كه درمانش توئي.
- الهي! داراتر از من كيست كه تو دارائي مني.
- الهي! اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم و اگر ترك ما سوا نكنيم چه كنيم.
- الهي! شيدايي جانان را با حور و غلمان چه كار.
- الهي! تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم.
- الهي! چه رسوايي از اين بيشتر كه كه گدا از گدايان گدايي كند .
- الهي! حرفهايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است.
- الهي! در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم .
- الهي! اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار .
- الهي! شكرت كه فهميدم كه نفهميدم .
- الهي! به رحمت رحمانيه ات نطقم داده اي ، به رحمت رحيميه ات سكوتم ده.
- الهي! كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شدو شيدايت نشد.
- الهي! كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار .
- الهي! شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد .
- الهي! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.
- الهي! شكرت پير نا نشده استغفار كردم كه استغفار پير استهزاء ماند.
- الهي! ، واي بر من اگر دلي از من برنجد .
- الهي! چون دانستم ،نتوانستم !
- الهي! دانايي ده از راه نيفتم و بينايي ده كه در چاه نيفتم.
- الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.
- الهي! !نگاه دار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم .
- الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند .
- الهي! چون توانستم ، ندانستم و چون دانستم ،نتوانستم!
+ نوشته شده در
84/11/14ساعت 15:31  توسط ابوذر،اسماعیل
|
Footprints
.one night a man had a dream
.he dreamed he was walking along the beach with the loard
across the sky flashed scenes from his life
:for each scene he notic two sets of footprints in the sand
.one belong to him and the other to the lord
when the last scene of his life flashed befor him
.he looked back at the footprints in the sand
he noticed that many times
along the path of his life
.there was only one set of footprints
he also noticed that it happened
.at the very lowest and saddest times in his life
this really bothered him
:and he questioned the lord about it
lord , you said that once I desided to follow you"
.you' d walk with me all the way
but I have noticed that during the most troublesome
.times in my life ,there is only one set of footprints
I don' t understand why
".when I needed you most you would leave me
:the lord replied
my son , my precious child"
.I love you and I would never leave you
during your times of trial and suffering
when you see only one set of footprints
"it was then that I carried you
+ نوشته شده در
84/09/10ساعت 15:30  توسط ابوذر،اسماعیل
|
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها ،چون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گوئی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن،هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند ازچرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان،در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 23:40  توسط ابوذر،اسماعیل
|
عشق تنها کار بی چرای عالم است،
چه ، آفرینش بدان پایان یابد.
معشوق من چنان لطیف است ،
که خود را به "بودن"نیالوده است؛
که اگر جامه ی بودن به تن می کرد،
نه معشوق من بود.
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 23:40  توسط ابوذر،اسماعیل
|
گفتم: بهار
خنده زد و گفت:
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم:پرنده؟
گفت:
اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:
درون چشم تو دیگر.....؟
گفت:
هرگز نشان ز باده مستی دهنده نیست
ا ینجا بجز سکوت سکوتی گزنده نیست
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 23:39  توسط ابوذر،اسماعیل
|
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه دیرینه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ،ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد،می رقصد اشک
آه،بگذارکه بگریزم من
از تو،ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم،صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم،خنده به لب،خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 23:39  توسط ابوذر،اسماعیل
|

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولدت زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 23:38  توسط ابوذر،اسماعیل
|
وقتی خداوند معلم ِ کلاس اول بود
الفبا را با
"ع" و "ش" و "ق" شروع میکرد....
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 12:21  توسط ابوذر،اسماعیل
|
آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق راپیمود
خبر ما را با خود خواهد بردبه شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو ار آن روزنه سر عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه یک در دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو.....

+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 12:11  توسط ابوذر،اسماعیل
|
آنکس که هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 11:58  توسط ابوذر،اسماعیل
|
ای آرام دل بی قرارم
در هجرانت چشم هایم باران عشق می بارند
می بارند و می بارند
تا این سوی ناچیزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خیال تصور نکنند
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد ومن که در
غم عشقت می سوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست
پاسبانی می کنم تا در ان جز اندیشه ی عشق آتشینت هیچ جای نگیرد
سینه تنگم مالامال اندوهی تلخ است
در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم
گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
و تنم را از عشق می سوزاند
سرا پا همچون دیوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم
تو می دانی این درهای فنا شدن کجاست؟
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم.....
دل من خدای مهربانی های توست.
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 0:11  توسط ابوذر،اسماعیل
|
با هزارو یک ترفند.....
شاخه گلی مصنوعی را
در میان گل های شاداب گلدانت
پنهان کردم
وبر دفتر خاطراتت نوشتم
تو را دوست خواهم داشت
تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 0:10  توسط ابوذر،اسماعیل
|
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست.
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است،
که دوستش می دارند.
+ نوشته شده در
84/09/09ساعت 0:10  توسط ابوذر،اسماعیل
|
تو که آفتاب را در شفق گامهایت داری
کاش می گفتی پرستوی نگاهت
پیراهن دلم را به کدامین لانه فرستاد..........
+ نوشته شده در
84/09/05ساعت 0:0  توسط ابوذر،اسماعیل
|
وقتی نیستی ، همه کس وهمه چیز
برای من بیش ازنیستی ، بیش نیستند
چرا که
ارمغان نیستی تو، برای من نیستی زودرس است
وقتی نیستی ، تازه می فهمم که چیستی وکیستی وچرا
نیستیت مرابه نیستی کشانده است
وقتی نیستی ، نیستی که نیستیم رابه تماشا بنشینی
و
وقتی نیستی ، نیستی توراباکدامین عبارت پر کنم
+ نوشته شده در
84/09/05ساعت 0:0  توسط ابوذر،اسماعیل
|
...I Asked God
.I Asked God to take away my pain
God said : no.It is not for me to take away , but for you to .give up
.I Asked God to make handicapped child whole
God said : no.her spirit was whole;her body was only temporary
.I Asked God to grant me patience
God said : no.patience is a by-product of tribulatons; it isn't granted ; it is earned
.I Asked God to give me happiness
.God said : no. I give you blessings. happiness is up to you
I Asked God to spare my pain
God said : no. suffering draws you apart from worldy cares and brings you closer to me
.I Asked God to make my spirit grow
God said : no. you must grow on your own, but I will prune you to make you fruitful
I Asked God for all things that I might enjoy life
God said : no. I will give you life so that you may enjoy all things
.I Asked God to help me love others, as much as he loved me
.God said : ...ahhh, finally you have the idea
+ نوشته شده در
84/09/04ساعت 23:59  توسط ابوذر،اسماعیل
|
شاخه ای گل در دست
منتظر بر سر راه
من به مهمانی چشمان پر از عاطفه آمده ام
عشق معنای کدامین حرف است
و به همراه گل سرخ چه معنایی دارد
واژه هایی که کلام من و توست
در کتابی است که هر واژه آن
شعر ناخوانده احساس من است
من زگرمی نگاهت خواندم
که گل سرخ چه معنایی دارد
و کلامت
که پر از نغمه و موسیقی بود
مثل جاری شدن گرمی عشق
در رگ یخ زده لحظه دلتنگی هاست

+ نوشته شده در
84/09/04ساعت 23:59  توسط ابوذر،اسماعیل
|
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت....

+ نوشته شده در
84/09/04ساعت 23:59  توسط ابوذر،اسماعیل
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من ،
سکوت مرگبارم را.
+ نوشته شده در
84/09/04ساعت 23:58  توسط ابوذر،اسماعیل
|
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصد هایی است
که خبر می آرند، از گل وا شده دورترین بوته خاک.
روی شنها هم،نقشهای سم اسبان سواران ظریفی
است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان،چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی،سایه نارونی تا ابدیت جاریست.
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید،مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.
+ نوشته شده در
84/09/04ساعت 15:28  توسط ابوذر،اسماعیل
|